تبليغاتX
قرآن مصور

سلام و بعد از مدتها که دل تنگ شما خوبان و نوشتن های این صفحه بودم،

اجازه می خواهم تا نوشته ی این بار، بدعتی باشد نذر فرشته - بانوی عالم،

هر چند حاصل روزهایی از خرداد گذشته باشد:

ياس مظلوم معطر...

فرشته- بانوی ِعالم به قامت آدمی !

مادر کوچک پدر !

یاس مظلوم معطر !

رسم غریبی نیست..

آنها که در جغرافیای ظالم زمان، محکوم می‌شوند

تا همیشه

دل تاریخ را به درد می‌آورند.

 

حالا هر فاطمیه که می‌آید

دلم را شنیدن این جمله می‌لرزاند :

« زهرا، حبیبه ی خداست

و پروردگار

به آمدن اش مشتاق است[1] »

پدر، شوق بهشتی فراتر دارد مگر

که شما را

به میهمانی بوسه ای

به پیش خود خوانده است[2]..؟

  

حرفی نیست اما

غریبی این پرواز را

طاقت نداریم.

آخر، پهلوی شما

مظلومیت عالم است...

و روی زمین

از سوگ شما

نمی‌شود گفت

که عرش را

به اشک می‌نشاند.[3]

  

آری...

مظلومیت، تاریخ پیر و شکسته‌ای دارد بانو

از فصلی که دو نیمه شد

به پهلوی شما و به فرق امیر...

  

مادر فضیلت‌های بی شمار !

مرد نذر !

خانم وفا !

بخشنده ی بی منت !

صاحب صبر کامل [4]!

سلاله سلسبیل[5] !

به وصیت شما

بهشت حق است و دوزخ حق [6] !

اما به خدا،

غریبی حرم تان

برای مشتاقان،

انصاف نیست.

آخر

هر فاطمیه که می‌رسد،

اشک‌های گم کرده راهی

در دلها

غریب می‌مانند

که اگر، نشانی حرم تان بود

اقیانوس جدیدی زاده می‌شد

در جغرافیای هستی......

 

نازنین رحمه للعالمین

ما اگر چه دوریم از آن زمان و زمین

شرم مان از اینست که آن روح زیبا را

حتی به وسع، نمی‌شناسیم

چه برسد به شأن...

اما ته ِته ِدلی که محب شماست،

پرنده کوچکی بال بال می‌زند

که پر بکشد

و برسد

به سر سوزنی از معرفت شما..

 

 


[1] به نقل از بحار الانوار، ج 43، ص 179

[2] حدیثی از حضرت رسول اکرم که هر گاه شوق بهشت می‌کنم، فاطمه را می‌بوسم به نقل از بحارالانوار ج 43 ص 5

[3] به نقل از بحار الانوار، ج 43، ص 179 که هنگام وداع حسن و حسین 6 و 7 ساله با مادر، فاطمه (س) آهی از دل برکشید و دست‏های خود را باز کرد و آن دو را به سینه‏اش چسباند. ناگهان‌هاتفی از آسمان ندا کرد: « يا اباالحسن، دو فرزندت را بردار که به خدا قسم، آنها ملائکه آسمان را به گریه انداختند.

[4]شان نزول آیات 7 الی 12 سوره دهر ( انسان ) به نقل از ترجمه تفسیر المیزان، ج 20، ص 212 درمقام فاطمه و علی است که فرمود : « آن بندگان، نيكو به عهد و نذر خود وفا مى كنند و از قهر خدا در روزى كه شر و سختيش همه اهل محشر را فرا گيرد مى ترسند (7). و بر دوستى خدا به فقير و اسير و طفل يتيم طعام مى دهند (8). و (گويند) ما فقط براى رضاى خدا به شما طعام مى دهيم و از شما هيچ پاداش و سپاسى هم نمى طلبيم (9). ما از قهر پروردگار خود به روزى كه از رنج و سختى آن رخسار خلق درهم و غمگين است مى ترسيم (10). خدا هم از شرو فتنه آن روز آنان را محفوظ داشت و به آنها روى خندان و دل شادمان عطا نمود (11). و خداوند پاداش آن صبر كامل (بر ايثار) شان را باغ بهشت و لباس حرير بهشتى لطف فرمود (12) »

[5] نام چشمه‌ای است در بهشت به نقل از آیه 18 سوره دهر، قرآن

[6] جملاتی از وصایای کتبی حضرت به نقل از بحارالانوار، ج 43، ص 214

 

+ نوشته شده توسط فهیمه / ت در یکشنبه 1387/03/19 و ساعت 2:54 بعد از ظهر |
تقديمي به ا. پرساي خوب و ميريام اش بابت ارادت فراوانش به دلگرمي هاي اين سوره و چشم روشني زندگي هميشه شيرين شان..

موضوع اين پست: دلگرمی به انسان

آيات ۱ الي ۶ سوره شرح

 ان مع العسر يسرا

 

أَلَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ ؟ /1/

 

وَوَضَعْنَا عَنكَ وِزْرَكَ ؟ /2/ الَّذِي أَنقَضَ ظَهْرَكَ /3/

 

وَرَفَعْنَا لَكَ ذِكْرَكَ ؟ /4/

 

فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا /5/

 

إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا /6/

 

آيا سينه ات را به نورى از سوى خود ( گشاده نكرديم ؟ «1»

 و بار گرانت را فرو ننهاديم ؟ «2»همان بار گرانى كه پشتت را شكست «3»

 و آوازه ات را برايت بلند نكرديم ؟«4»

  پس بى ترديد با دشوارى آسانى است  «5»

 )آرى) بى ترديد با دشوارى آسانى است

۱- تو راست می گویی... « فراموشی » در ذات آدمیزاد است. باید یک به یک شماره کني تا گذشته ها به یادمان بیاید. نشسته ای و با هر شمارش ، انگشتی توی مشت خم می کنی. نشسته ايم و قطره قطره عرق خجالت مي ريزيم. بیشتر نیازی نیست. ما زود فراموش می کنیم اما زود هم یادمان می آید. تنها دو سه پرسش کوتاه (به سبک زیبای همیشگی کتابت) کافی است تا به خاطر بیاوریم آن گذشته نه چندان دور اما سخت را که اگر قوت قلب مان نبودی ، چگونه می شد سختی اش را تاب آورد؟ می گویند آدمی باید آرزوهایش را روی کاغذ بنویسد تا وقتی به آنها رسید یادش باشد آن روزهای سخت و تشنه را چگونه پشت سر گذاشته تا به این روزهای خوش و سیراب رسیده است. می گویند آدمی باید یادش باشد زمانی چه آرزو می کرد و حالا که به همان ها رسیده است، حواسش نیست و چیزهای بیشترش را آرزو دارد. امان که آدمی را با «فراموشی» ، پیوندی دیرینه است و همین یک خصلت کافی است تا همواره ناسپاس باشد ...و کان الانسان کفورا. ختم این نکته ، فقط می تواند شبیه این از ته دل نیایشی باشد که خودت یادمان داده ای : «ربنا لا تواخذنا ان نسینا او اخطانا... پروردگارا ، اگر فراموش کردیم یا به خطا رفتیم بر ما مگیر»

۲- اما وقتی مخاطب تو پیامبر عصمت و رحمت باشد ، دیگر حرف ، حرف «نسیان و فراموشی» نیست. می شماری و به یاد می آوری تا « امید » ببخشی و سختی لحظه ها را مرهم باشی. اینجا حرف ، حرف « دلگرمی» است. امید ... دلداری ... نوید... بشارت ... دلگرمی. کاش فال شب و روزمان باشد این سوره. دلم می خواهد نامش را بگذارم «سوره دلگرمی». سوره ای که خدا به فرستاده ی خودش با زبان ساده می گوید: یادت می آید گذشته ها را ...؟ آن روزهای سخت را ... ؟ که چگونه بر تو آسان کردیم ...؟ پس نگران نباش ، کمی صبوری کن که این بار هم آسانی را با سختی قرین خواهیم کرد.لحظه ای از خاطرم گذشت که شنیدن الطاف این چنین بزرگوارانه حضرت دوست ، برای رسول رحمت چقدر سنگین و سخت بوده است.. اویی که سینه اش زادگاه مستقیم این وحی است که لو انزلنا هذا القرآن علی جبل لرایته خاشعا متصدعا من خشیته الله.. اگر این قرآن را بر کوه نازل می کردیم ، قطعا آن را از ترس خدا ، از هم پاشیده و فروتن می دیدی !

۳- کمتر پیش می آید قرآن ، آیه ای را عینا دوبار پشت سر هم تکرار کرده باشد مگر آنکه اهمیت بسیاری داشته باشد. بنابراین اگر آمده است فان مع العسر یسرا / و بلافاصله / ان مع العسر یسرا / نشانه بسیار خوبی است برای همه آنان که به رحمت ، عطوفت و مهربانی بی حد و حصر او ایمان دارند.. نشانه ای فراتر از یک دلگرمی.. نشانه ای شبیه یک « وعده قطعی و حتمی » .

۴- این شماره را گذاشته ام مختص عذرخواهی از تو . کم نیستند لحظه هایی که خسته از ابتلا سختی ها ، بارها به شکوه از تو پرسیده ایم پس  کو ، کجا ، کی ، کی ، کی محقق می شود این وعده حتمی و قطعی ...این آسانی؟ و او درست همین لحظه است که سکوت می کند ، حرف را به اتمام می برد و از « زمان » هیچ نمی گوید. پایان این سوره شاید تلنگری باشد که ادامه پاسخ را درون دلهای خویش دنبال کنیم. زمان، بعد کوتاه و غریبی است برای ما که گستردگی ابدیت را قادر به تصور نیستیم. زندگی شاید تنها ، ثانیه ای از این ابدیت باشد. صبور باشیم.

شاهراهي به سمت رويش

شاه راهي به سمت رويش ... به سمت حيات...

شايد همين باشد فلسفه « زخم ها » و « ترك هاي » زندگي !

ان مع العسر يسرا

« به راستي كه پس از هر سختي ، آساني است »

 

+ نوشته شده توسط فهیمه / ت در چهارشنبه 1386/09/21 و ساعت 9:47 قبل از ظهر |

                                           موضوع : آیات ۲۰-۱۸ سوره یوسف

                                              چاه

وَجَآؤُوا عَلَى قَمِيصِهِ بِدَمٍ كَذِبٍ / قَالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنفُسُكُمْ أَمْرًا 

فَصَبْرٌ جَمِيلٌ وَاللّهُ الْمُسْتَعَانُ عَلَى مَا تَصِفُونَ «18»

وَجَاءتْ سَيَّارَةٌ / فَأَرْسَلُواْ وَارِدَهُمْ / فَأَدْلَى دَلْوَهُ / قَالَ يَا بُشْرَى هَـذَا غُلاَمٌ 

وَأَسَرُّوهُ بِضَاعَةً / وَاللّهُ عَلِيمٌ بِمَا يَعْمَلُونَ «19»

وَشَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ دَرَاهِمَ مَعْدُودَةٍ / وَكَانُواْ فِيهِ مِنَ الزَّاهِدِينَ «20»

و خونى دروغين بر پيراهنش آوردند / [يعقوب] گفت : چنين نيست كه مي  گوييد ، بلكه نفس شما كارى [ زشت را ] در نظرتان آراست / در اين حال صبرى نيكو باید و باید از خدا یاری خواست به آنچه شما [از وضع يوسف ] شرح ميدهيد « 18» / و كاروانى آمد / پس مامور آب را فرستادند / او دلوش را به چاه انداخت / و صدا زد : مژده ! غلامی [پسر جوانی] یافته ام ! / و او را به عنوان كالا [ى تجارت]پنهان كردند / و خدا به آنچه مي خواستند انجام دهند ، دانا بود. « 19» / و او را به بهاي ناچيز چند درهم فروختند / و خود را [نسبت به فروش او ] بى رغبت نشان دادند « 20» /


                                            نکته های راوی:

۱-قصه یوسف ، بهترین قصه قرآن است .. و اینکه چرا در این شب بزرگ*به سراغ احسن القصص میروم خود حکایتی است وام گرفته از عزیزی ...و اینکه چرا از این قصه ی سراسر زیبا ، به سراغ تلخ ترین جایش...؟

*((تفاسیر متفاوتی از معنای کلمه «قدر» شده است که محکم ترین آن ، می گوید شب قدر يعنى شب بزرگ و با عظمت. چنانکه کلمه «قدر» در قرآن نیز به معناى منزلت و بزرگى خداوند آمده است و به طور نمونه این آیه روایت می شود : ما قدروا الله حق قدره یعنی آنها عظمت خداوند را نشناختند))

۲- نفس ، شیطان یا هر چه مسبب اش باشد ، این موقعیت که «زشت ، در نظر زیبا جلوه می کند و چه بسا زیبا ، در نظر زشت جلوه کند» ، موقعیتی نیست که تنها منحصر به برادران کینه توز یوسف باشد. پزشکان می گویند اولین و مهمترین بخش درمان ، تشخیص درست بیماری است. بله ، مهم است که آدم بتواند احساساتش را غربال کند و بد و خوب را از میانشان تشخیص بدهد. به نظرم « وجدان » ابزار خوبی است برای این غربال. این تصور مرا یاد فیلم اغما می اندازد. در قسمتی که امشب پخش شد دیالوگی بین دکتر جراح و شیطان اتفاق افتاد. شیطان به دکتر ، دلداری بسیاری داد تا بابت چند دروغی که از سر مصلحت گفته است ناراحت نباشد و خودش را درگیر قوانین حاکم بر رفتارهای عوام الناس نکند. دکتر در پاسخ به شیطان ، جمله ی زیبا و معناداری گفت : پس چرا هنوز وجدانم بابت این دروغ ها ناراحت است؟

۳- یعقوب حدس روشنی از تمامی قصه ، حسادت ها و دروغ هایش دارد. اما در این موقعیت نیکوترین کار را «صبر» می داند. قابل تشبیه نیست اما یاد گرفته ام هر چه را که می خوانم ، چیزی از آن نصیبم شود. این است که به خود اجازه می دهم ، خود را در موقعیت مشابه یعقوب محک بزنم. در موقعیتی که مثلا می دانم اطرافم چه می گذرد و حق با کیست و ناحق با کیست.. اما هر چه بگویم فعلا کاری از پیش نمی رود ... صبوری می کنم یا مثل طبل تو خالی ، غوغاگری؟؟ زمانه ، صبوری به ما نیاموخته است انگار !

۴- چاه ، طبیعت تاریک و متروک و پر از وهمی دارد. چاهی که یوسف را در آن انداختند می تواند در وجود هر یک از ما آدم ها باشد. اما حتی تاریک ترین ، متروک ترین و پر وهم ترین وجه آدمی ، از گذار رحمت خدا دور نیست. در نا امیدی بسی امید است و پایان شب سیاه این چاه ها ، یوسف سپید روی زیبایی است.

۵- با این لفافی که گاه و بیگاه پیش چشمانمان می آید ، از کجا معلوم که ارزش واقعی هر چیز همان باشد که می بینیم؟ جز بیرنگ « خلوص » ، هر رنگ و لفاف دیگری اگر باشد کار خراب می شود.  خواستم بروم و چند معنا از خلوص پیدا کنم و برای خودم و شما بیاورم. ترجیح دادم به جای آنکه بگویم خلوص چه است و چه نیست ، بگویم : کافی است به فکرها و حرکات بچه های دو سه ساله اطراف مان هنگام بازی نگاه کنیم. خلوص چیزی است که در بچه ها تا دلت بخواهد فراوان است.

۶- خیالت نباشد عزیز. دلت که خانه مهر باشد ، بگذار تو را به غلامی ببرند. عزیز مصر که هیچ ، عزیز جهان می شوی.

من یوسف توام

چاه در چاه ...کنعان و مصر و...

تو یوسف منی

در چشمهام!

۷- و اجازه می خواهم تا یک اشاره هر چند بی ربط به قصه یوسف :

مدرسه که بودیم فکر می کردیم هر چه جواب سوال های امتحانی را طولانی تر  و کلمه ها را درشت تر بنویسیم ، معلم نمره بیشتری می دهد! انگار ، حالا هم چندان فرقی نکرده است. آن وقت ها پیمانه مان « وجب » بود و حالا که مثلا بزرگتر شده ایم ، « دور » ! یک دور ختم قرآن در عرض یک ماه ! یک دور ختم دعای 4350 کلمه ای جوشن کبیر ( که پر است از اسماء و صفات الهی که فهمیدن هر یک ، حداقل چندین ساعت فکر کردن می طلبد ) در عرض یک یا دو ساعت از شب قدر!

نمی دانم... تا کی می خواهیم به این بده بستان های کیلویی با خدا ادامه دهیم؟! تا کی می خواهیم به اسلام محمد ، تنها از زاویه ای که برای ما راحت تر است نگاه کنیم؟! تا کی می خواهیم یک جمله را ((مثلا آنکه : سودمندترین مردم کسی است که برای دیگران نفعی داشته باشد یا اینکه : عبادت به جز خدمت خلق نیست )) هم مثل بقیه جملات ، طوطی وار بخوانیم و رد شویم و تغییری ( نه موقتی و یک شبه بلکه تحولی که در مغز و استخوان تفکرات یک عمر زندگی مان جای بگیرد ) در فردا و فرداهای ما رخ ندهد ؟تا کی می خواهیم جایی برای « فکر ، خرد و اندیشه » در کنار رفتارهای دینی مان نگذاریم؟تا کی می خواهیم از دین داری مان تنها اسم و رسمی باقی بماند نه ماحصل و نتیجه ای؟ تا کی می خواهیم عالم بی عمل و زنبور بی عسل.....؟ کاش برای یک بار هم که شده به خودمان بیاییم از خلال بیهوشی این حال « طوطی وار » که به خورد عقاید و رفتارهای مان رفته است! نخواهیم که شب قدر برای ما ، شبی باشد که جوشن کبیرش را یکساعته به اتمام برسانیم و فردای آن ، حال های خوبی که دست داده است را یادمان برود. کاش می فهمیدیم که دین ، کار کیلو و چپه نیست! ظریف ظریف است..به ظرافت همین داستانک واقعی:

عصا زنان از پله ها بالا آمد. دور تا دور مسجد پر بود از پیر و جوانی که زودتر از او برای خواندن جوشن کبیر آمده بودند. با این کمردرد نمی توانست وسط مسجد بنشیند. کمی اطراف را نگاه کرد و با حسرت به خانه بازگشت . آن شب ، برای هیچکدام از آنها که عصای او را دیدند و ستونی برای تکیه تعارف اش نکردند، ((قدر)) نبود !

+ نوشته شده توسط فهیمه / ت در دوشنبه 1386/07/09 و ساعت 8:40 بعد از ظهر |

موضوع : چهار سفارش مهم خدا به آدم ها!

 

با هزار ذوق به زبان نيامدني مي گويي:

بيقراري هايم را از پشت آن طرفهاي دنيا ، كسي بي خبر از همه جا زنگ مي زند و نشانه اي مي آورد :

و تواصوا بالحق و تواصو بالصبر! یعنی که آرام ، آرام !

خيره مي شوم به رگه هاي كوچك قرمزي كه نم نمك سر در مي آورند از كنار آن گنبد خضرا

كفر نيست گفتن از قداست چشم های سبزي

كه آبي مي شوند!

آبی.. آبی .. ، رنگ همه ي اشك هاي زلال دنياست. 

عكس ستاره ي سياه درب و داغاني چون من هم وقتي مي افتد به آسمان سبز شما

همه چيز آبي مي شود..!

و رگه هاي كوچك قرمزي كه خودم نمي توانم توي چشم هاي خودم ببينم

اما حضورشان را حس مي كنم لابلاي اين لحظات.......

   

مجسمه patience

 

وَالْعَصْرِ۱﴿

 

إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِي خُسْرٍ۲﴿

 

إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ

 

وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ

 

وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ۳﴿

 

سوگند به عصر که بی تردید انسان در زیان کاری بزرگی است

 

مگر كسانى كه ايمان آورده و كارهاى شايسته انجام داده اند

 

و يكديگر را به حق توصيه نموده و به شکیبایی سفارش کرده اند 

 

لینک به  سوره عصر - قرآن

 


نکته های راوی :

 

۱- دلم ترجمه ی خیلی ساده ای از این آیه برای خودش ساخته است : « قسم به همه ی عصر ها که آدم هر کاری بکند ضرر می کند. مگر اینکه (۱) ایمان داشته باشد و (۲) کارهای خوب بکند و (۳) به مردم دلگرمی بدهد و (۴) خودش هم صبور باشد. » خیلی مهم است. یادم بماند این چهار رکن زندگی. یادم بماند.

 

۲- تفسیر المیزان علامه طباطبایی را در مورد این سوره خواندم و یک نکته از آنهمه را به خاطر سپردم : « اين سوره ، تمامى معارف قرآنى را در كوتاه ترين بيان خلاصه كرده است. »

 

۳- خدا هم با چند جمله مفید و کوتاه ، چه چیزهای سخت و بزرگی از آدم می خواهد. این دستورالعمل ساده و گویا ، زمین تا آسمان فرق می کند با دستورالعمل های طویل و پیچیده و مبهم و به دردنخور ما که آخرش هم هزار تبصره دارد !

 

۴- و اما به گزارش خبرنگار ما در واحد آمار (!) ، کلمه « آمنوا » حداقل ۲۶۰ بار و عبارت « آمنوا و عملوا الصالحات » حداقل ۵۰ بار در قرآن آمده است که رکورد قابل توجهی است. میخواستم دنبال تفسیر عمل صالح بروم. ترجیح دادم مثل همان شبان ساده که موسی خرده اش گرفت با دل نگاه کنم اش. دل. دل. چه ها که نمی کند. غلیظ است.. مثل عسلی که از سر قاشق نمی چکد و نمی فهمی سنگینی اش از کجاست....مثل نیروی انباشته پشت سدهای آبی.. کافیست رها بشود تا دنیایی را در خود غرق بکند..

 

۵- از درک « عمل صالح » همین برای من بس که در سوره جاثیه آیه ۱۵ آمده است : « من عمل صالحا فلنفسه ... و من اساء فعلیها... ثم الی ربکم ترجعون. هركس كار خوبی انجام دهد ، برای خودش انجام داده است و هركس مرتكب بدى شود به زيان خود اوست ، سپس به سوى پروردگارتان باز گردانده مي شويد. » شاید صالح بودنش همین است که « بی دریغ » باشد. بی منتی و بی انتظار محبتی...

 

۶- گفتم « بی دریغ » ! این صفت را خیلی دوست دارم. مخصوصا وقتی بخشندگی و مهربانی تو ، کنارش می نشیند..مهر بی دریغ.............لطف بی دریغ..............بخشندگی بی دریغ................. حیفم آمد این دریغ ها را به نقطه ای ختم کنم. بی دریغ حتی خودش را بی دریغ به نقطه چین ها می سپارد!

 

۷- ربط خیلی مستقیمی به این آیه ندارد اما پنجره ی کوچک ICU حرفهای بزرگی دارد که با آدم بزند. گاهی لازم هست که کسی یادآوری مان کند که عمر آدمی به کوتاهی یک آه نیمه تمام است...هان ای زیان رسیده ، وقت تجارت آمد!

 

+ نوشته شده توسط فهیمه / ت در شنبه 1386/02/15 و ساعت 8:14 قبل از ظهر |

موضوع : امتحان - صبر

لینک به آیه 186- سوره آل عمران - قرآن

لَتُبْلَوُنَّ فِي أَمْوَالِكُمْ وَأَنفُسِكُمْ...

 

وَإِن تَصْبِرُواْ وَتَتَّقُواْ

 

فَإِنَّ ذَلِكَ مِنْ عَزْمِ الأُمُورِ

 

يقيناً در اموال و جان هايتان امتحان خواهيد شد ...

و اگر صبر کنید و خود را نگهدارید

حاکی از عزم استوار [شما] در کارهاست.


*تصميم گرفته ام جور ديگري بنويسم. جوري كه تمام و كمال ، از دل باشد. نه ذره اي از سر اجبار يا تكليف. احساس مي كنم كه بند حتی کم اش به مذاق پرنده ، تنگ مي آيد. اين شد كه نكته هاي راوي را اضافه كردم تا دلم گفتني هاي مانده در گلويش را به هر شكلي كه خواست بنويسد. طرح ، فيلم ، عكس ، جمله ، نكته ، سپيد ، رباعي يا هر چيز ديگر..

نكته هاي راوي : 

۱- ترجمه دیگری از این آیه توسط آقای حسین انصاریان ارائه شده است که لازم دیدم آن را نقل کنم : يقيناً در اموال و جان هايتان امتحان خواهيد شد ... و اگر شكيبايى ورزيد و [ از تجاوز از حدود الهى ] بپرهيزيد [ سزاوارتر است . ] اين امورى است كه ملازمت بر آن از واجبات است.

۲- در قرآن ، قريب به ۵۰ مرتبه ، دستور صريح و مستقيم به صبر كردن و شكيبايي ورزيدن شده است.

۳- صبر ، مرا ياد فيلم ميم مثل مادر مي اندازد. پانزدهمين فيلمي كه زنده ياد رسول ملاقلي پور كارگردان آن بوده است. [ براي آنها كه اين سناريو را نمي دانند بگويم داستان دختري است (سپيده) كه از طريق هلال احمر به كمك زخمي هاي منطقه جنگي سردشت مي رود. با ازدواج او پسري به دنيا مي آيد كه ريه ها و پايش از سلامت برخوردار نيست. پزشك ها وضعیت پسرش (سعید) را ناشی از استنشاق گازهای شیمیایی در زمان جنگ توسط مادر می دانند. پدر (سهيل) اصرار دارد تا فرزند را به یك آسایشگاه تحویل دهند اما مادر راضي نمي شود و به همين دليل همسر و فرزند را رها مي كند و ... مادر در كشاكش چنين شرايطي است: ۱- با فقر مالي شديد مواجه است ۲- پسر بيمارش نياز به دارو و درمان و مراقبت دارد  ۳- مادر خودش را از دست مي دهد ۴- همسرش وي را ترك نموده است ...]

و داستان پيش مي رود تا آنجا كه همه چيز را با مشقت تمام ، صبر و تحمل مي كند و زماني كه در بستر مرگ آرميده است ، لبخند مي زند به آيه اي از كتاب نور ! همان آيه كه وقت خواندن سوره ي الرحمن ، آدم يك در ميان هي خجالت مي كشد!

مادر لبخند مي زند و زير لب آن را مي خواند و من يادم نمی رود همان لحظه که آیه اش را ديدم توي سينما ، با دست به پيشاني ام زدم كه آخ ... ماكجائيم و .....؟! آيه اين بود : فباي آلاي ربكما تكذبان؟ كدام يك از نعمت هاي پروردگارتان را تكذيب مي كنيد؟

۴- قصيده اي دارد حافظ در مدح شيخ ابواسحاق كه : از امتحان تو ، ايام را غرض آنست ... كه از صفاي رياضت ، دلت نشان گيرد.

+ نوشته شده توسط فهیمه / ت در یکشنبه 1386/01/19 و ساعت 9:33 قبل از ظهر |

آیات۶۰ الی۸۲ سوره کهف ، داستان موسی و خضر:

و یاد کن هنگامی را که موسی به جوان [خدمتگزار] خود گفت : من دست از طلب برندارم تا به مجمع البحرین [محل برخورد آن دو دریا] برسم یا قرنها عمر در طلب بگذارنم [در هر حال می روم تا برای تحصیل دانش بیشتر ، عبد صالح حق را بیابم] /۶۰/ پس چون به آن مجمع البحرین رسیدند ماهی خود را [که برای خوردن فراهم کرده بودند] فراموش کردند. آن ماهی راه به دریا برگرفت و رفت /۶۱/ وقتی [از آنجا] گذشتند ، موسی به آن جوان گفت : غذای صبحگاهی مان را بیاور که از این سفرمان سختی بسیار دیدیم /۶۲/ [جوان] گفت : در نظر داری آنجا که بر سر سنگی جای گرفتیم ، من آنجا ماهی را فراموش کردم و شیطان از یادم برد و شگفت آنکه ماهی راه دریا را گرفت و رفت /۶۳/ موسی گفت : آنجا [جای فراموش کردن ماهی] همان مقصدی است که ما در طلب آنیم. پس با پی گرفتن جای پای خود [از راهی که آمده بودند] به آنجا برگشتند /۶۴/ پس بنده ای از بندگان مارا یافتند که او را نزد خود رحمتی داده و از پیشگاه خود علم لدنی[دانشی ویژه] آموختیم /۶۵/ موسی به او [خضر] گفت : آیا اگر من تبعیت و خدمت تو کنم ، از آنچه به تو آموخته اند [علم لدنی] مرا مایه ی رشدی خواهی آموخت؟ /۶۶/ [خضر] گفت : [ای موسی] تو هرگز نمی توانی با من صبر پیشه کنی /۶۷/ و چگونه می توانی بر چیزی که به آن آگاهی [علم] نداری شکیبایی ورزی؟ /۶۸/ [موسی] گفت : اگر خدا بخواهد مرا شکیبا خواهی یافت و هرگز در هیچ امری با تو مخالفت نخواهم کرد /۶۹/ [خضر] گفت : اگر دنبال من آمدی ، از هیچ چیز از من نپرس تا خودم درباره [حقيقت آن] با تو سخن آغاز كنم/۷۰/ پس هر دو به راه افتادند تا وقتي كه در كشتي سوار شدند. [خضر] شكافي در كشتي ايجاد كرد. [موسي] گفت : كشتي را شكستي تا سرنشينانش را غرق كني؟؟؟ به راستي كه كاري بسيار زشت كردي/۷۱/ [خضر] گفت : [اي موسی] آيا نگفتم كه تو هرگز نمي تواني به همراهي من صبور باشي؟/۷۲/ [موسی] گفت : مرا به خاطر آنچه از ياد بردم مواخذه نكن و در كارم به من سخت نگير/۷۳/ پس هر دو به راه افتادند تا به پسري برخوردند. [خضر] او را كشت. [موسی] گفت : آيا آدم بي گناهي را بدون آنكه كسي را كشته باشد ، كشتي؟؟؟ به راستي كه كار بسيار ناپسندي كردي./۷۴/ [خضر] گفت : [اي موسی] آيا نگفتم كه تو هرگز نمي تواني به همراهي من صبور باشي؟/۷۵/ [موسی] گفت : اگر بعد از اين چيزي از تو پرسيدم ، ديگر با من مصاحبت نكن كه دليل موجهي براي جداشدن از من داري/۷۶/ پس هر دو به راه افتادند تا هنگامي كه به شهري رسيدند و از مردمش طلب غذا كردند. مردم از اطعام و مهمان كردن آنها ، خودداري نمودند. پس در آن شهر ديواري ديدند كه نزديك به فرو ريختن بود. [خضر] به استحكام آن پرداخت[تا فرو نريزد]. [موسی] گفت : بايد براي زحمت تعمير آن ديوار ، مزدي مي گرفتي/۷۷/ [خضر] گفت : [اي موسی] ، [با] اين [حرفت] زمان جدايي من و تو فرارسيد و من اكنون تو را به كارهايي كه نتوانستي بر آن صبوري كني ، آگاه مي سازم/۷۸/ اما در مورد آن كشتي؛ صاحبش بي نواياني بودند كه [با آن] در دريا كار مي كردند و در برابرشان پادشاهي بود كه هر كشتي سالم و بي عيبي را غاصبانه تصرف مي كرد. پس خواستم آن را معيوبش كنم [تا به دست آن ستمگر نرسد]/۷۹/ اما  آن پسر؛ پدر و مادرش مومن بودند پس ترسيدم كه آن دو را [در آينده] به طغيان و كفر بكشاند/۸۰/پس خواستيم پروردگارشان ، به جاي او فرزندي پاك تر و مهربان تر به آنها عطا نمايند/۸۱/ و اما آن ديوار؛ زيرش گنجي متعلق به دو نوجوان يتيم در اين شهر بود. پدرشان مردي شايسته بود پس پروردگارت خواست كه آن دو يتيم به حد رشد رسند تا به لطف خدا خودشان گنج شان را بيرون آورند؛ و من اين كارها را از پيش خود انجام ندادم. 

تو نمي تواني بر همراهي من صبوري كني...

ذَلِكَ تَأْوِيلُ مَا لَمْ تَسْطِع عَّلَيْهِ صَبْرًا (کهف/۸۲/)

اين است تفسير و باطن كارهايي كه تو نتوانستي بر آنها صبر كني


 همه ی این قصه طولانی را نقل کردم که آخرش بگویم :

۱- می بینی ؟ همه ی موسی ها بعد از گم کردن ماهی هایشان همین قدر نا آرام و ناصبور می شوند. این زمین تا دلت بخواهد پر است از موسی ها و ماهی های گمشده......ماهی هایی که خدا به دست خودش به تو می دهد تا گم شان کنی. تو فکر می کنی چیزی به دست بیاید که بیارزد به این گم کردن ها؟؟؟ اگر باشد ، حاضر می شوی صبورانه  ماهی ات را گم کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ »

ماهي...

 فَلاَ تَكُونَنَّ مِنَ الْمُمْتَرِينَ (یونس/۹۴/)

پس از تردیدکنندگان مباش

۲- حرف دوم : گيرم كه عمر نوح داشته باشيم اما مگر من ، تو و هزار موسای دیگر ، علم خضر و دانش لقمان را داریم تا حکمت آنچه را که اتفاق افتاده است در همین، همین، درست همين لحظه از زندگی بفهميم؟ چند سال بلاتكليف و پرحسرت بنشينيم و فكر كنيم به کشف حکمت گذشته ها ، خاطره ها و اتفاق هایی كه افتاده است ، خوبست؟؟؟ .. مي ترسم از اينكه ناگهان چقدر زود ، دير شود! نگرانم. می ترسم از اینکه .. باور کن ناگهان ، خیلی زودتر از یک چشم بر هم زدن دیر می شود!! حكمت کار و بارش را اگر بخواهد به ما مي دهد ، بيا زياد مصر نباشیم براي گرفتنش ( كجاست آقای حسيننژاد كه كلي حظ وافر ببرد از اين من يشاء ها و بگوید آی... ) :

 يُؤتِي الْحِكْمَةَ مَن يَشَاء (بقره/۲۶۹/)

حكمت را به هر كس بخواهد مي دهد

به هر كه بخواهد..

۳- حرف سوم : چه فرق مي كند آنچه اتفاق مي افتد از سر چيست.. همه ما ته ِته ِ دلمان ... در عمق ِ باطن ضمیر ناخودآگاه مان .. آن انتها که همه ی رنگ ها سفید می شوند .. آنجا كه با رنگ ارغواني عشق می تپد.. همانجا كه وقتي سعي مي كنيم اندكي خوب باشيم بوی خوب یک دشت پر از رز در آن می پیچد ... خوب ِ خوب حس می کنیم که تاویل همه ی اتفاق ها ، "خواست" اوست ... حتي پيامبر خدا هم... چه برسد به من و تو ...!

ته ته دلمان خوب خوب حس مي كنيم...

 قُل لاَّ أَمْلِكُ لِنَفْسِي نَفْعًا وَلاَ ضَرًّا

إِلاَّ مَا شَاء اللّهُ

وَلَوْ كُنتُ أَعْلَمُ الْغَيْبَ لاَسْتَكْثَرْتُ مِنَ الْخَيْرِ

وَمَا مَسَّنِيَ السُّوءُ (اعراف /۱۸۸/)

[ ای پیامبر به مردم ] بگو : من قدرتِ [ جلب ِ] نفع و [ دفع ِ] زيانى را از خود ندارم

جز آنچه خدا خواهد

و اگر غيب مي  دانستم ، يقيناً براى خود ازهر خيرى ، فراوان فراهم مي  كردم

و هيچ گزند وآسيبى به من نمي  رسيد

۴- حرف چهارم : اصلا بيا و فكر كن هیچ حکمتی در کار نیست. ما ماهي هاي زندگي مان را از سر غفلت خودمان یا دیگران از دست داده ايم... اگر چه ته این حرف که «حتما حكمتی دارد» دلداري خوبي است اينجا ، اما نمي شود كه آدم خودش را گول بزند!! ببينم؟ گيرم كه غفلت كرده ايم. پايش می ایستیم. نکند هی نشسته ایم و برای ماهی های از دست رفته زندگی مان غصه می خوریم؟؟؟ بیا همین راه را برگردیم. من حتم دارم خدا مي خواهد چيزهايي نشانمان بدهد. خدا مي خواهد چيزهايي نشانمان بدهد. این راه پر است از نشانه هایی كه منتظر ماست.. نشانه هایی برای امتحان كردن، بزرگ شدن، ظرفیت دیدن، پخته شدن یا هر چه اسمش را بگذاری ... آخر می دانی کوچکی به مزاج